محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4769
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : پدرم از نماز خويش بگشت ، پيام را به دو رسانيدند ، كه گفت ؟ « نه به خدا يك كلمه به پاسخ شما نمىگويم ، اگر خواست به من اجازه دهد كه ببينمش چنين كند . » گويد : آن دو مرد برفتند و به ابو جعفر خبر دادند كه گفت : « مىخواهد مرا جادو كند نه ، به خدا تا دو پسرش را بنزد من نيارد ، چشم وى به چشم من نخواهد افتاد . » ابن زباله گويد : از يكى از مطلعان شنيدم كه مىگفت : « عبد « الله بن حسن با هر كه بخلوت سخن مىكرد راى وى را مىگردانيد . » موسى بن عبد « الله گويد : پس از آن ابو جعفر به آهنگ حج حركت كرد و بازگشت اما وارد مدينه نشد سوى ربذه آمد كه ما آنجا بوديم . حارث بن اسحاق گويد : فرزندان حسن همچنان به نزد رياح به زندان بودند تا وقتى كه ابو جعفر به حج رفت به سال صد و چهل و چهارم ، رياح در ربذه پيش وى رفت كه او را به مدينه پس فرستاد و گفت فرزندان حسن را سوى وى فرستد و محمد بن عبد « الله عثمانى را نيز كه برادر مادرى فرزندان حسن بود بفرستد . مادر همگيشان فاطمه دختر حسين بن على بن ابى طالب بود . گويد : رياح كس پيش محمد عثمانى فرستاد كه در ملك خود بود در بدر كه او را به مدينه آورد . آنگاه رياح با فرزندان حسن و محمد بن عبد « الله عثمانى سوى ربذه رفت و چون به قصر نفيس سه ميلى بمدينه رسيد آهنگران خواست با كندها و غلها و بر هر يك از آنها كندى و غلى نهاد . حلقه هاى كند عبد « الله بن حسن تنگ بود كه او را بگزيد و بناليد . برادرش على بن حسن قسمش داد كه حلقه هاى خويش را اگر گشاده تر است با وى عوض كند كه عوض كردند آنگاه رياح آنها را سوى ربذه برد . جويرية بن اسماء گويد : وقتى فرزندان حسن را پيش ابو جعفر بردند كندها آوردند كه آنها را كند كنند در آن وقت على بن حسن ايستاده بود و نماز مىكرد . گويد : ميان كندها يك كند سنگين بود كه نزديك هر كه مىبردند از آن مىرميد و مىخواست از آن معاف شود .